۱۳۹۰ مرداد ۵, چهارشنبه

عنوان ندارد


برای گوش دادن این پست در ساند کلاد، کلیک کنید

و چه طنز تلخی است حکایت سرزمین ما که پس از چند دهه هنوز باید این کلام گل‌سرخی را نجوا کنیم که: من در کجای جهان ایستاده ام؟

ایرانی بودن این روزها جز غمی جان‌کاه بر دل هایمان حاصل دیگری ندارد و حیران، خیره مانده ایم بر سرنوشت تلخی که رقم می خورد بر سرزمین مان و دردناک تر اینکه بی حس شده ایم در برابر هجوم اخبار بد و فقط به نظاره نشسته ایم و می خوانیم شرح ماوقع را.

تلخ‌کامی های سیاست و نداشتن آزادی و حکومت استبداد و تردد دائمی عزیزانمان به زندان و داغ گل هایی که در خیابان های شهر پرپر شدند به کنار که دو سال تمام مرثیه سرودیم برای شان و گریستیم و هنوز خنچ می زند بر دلهامان اما این روزها آنچه که در خیابان های شهر بر مردم می گذرد آزار دهنده تر است.

گویی چوب حراج خورده بر انسانیت انسان و جان آدمی به پشیزی نمی ارزد. فقط کافی است نگاهی بیندازیم هرچند سرسری به صفحه حوادث رسانه ها. مملو است از خبر سرقت و جنایت و این اواخر تجاوزات دسته جمعی و تو گویی که مردان سرزمین همه بیمار جنسی اند و خیابان های شهر خوان نعمتی است گسترده که هرکس به قدر توان‌ش بهره می برد از آن و لابد هرکه زوری در بازو و نیشتری در جیب داشته باشد سهم‌ش بیشتر است.

و انگار نه انگار که تامین امنیت از بدیهی ترین وظایف هر حکومتی است که مسئولان در کمال بی شرمی تجاوزات را ربط می دهند به پوشش زنان که اگر آنها حجاب درست و درمان داشتند تجاوزی در کار نبود و خودشان مقصر اند که دیگران را تحریک می کنند و مقامات امنیتی در مجلس عنوان می کنند که شهر در امن و امان است و جرایم کاهش یافته و اندک اتفاقات رخ داده توطئه دشمنان و بر اثر القائات رسانه ها است.

نزاع در خیابان و درگیری با چاقو دارد تبدیل به امری عادی می شود، چونان که شهر، "لیان شامپو" شده و فقط دو سیر تخمه کم دارد نمایشی که هر روزه در خیابان ها در جریان است و پلیس هم که انگار در این قبال وظیفه ای ندارد چون آنها وظایف مهم تری دارند. موی دختران معلوم است و لباس ها تنگ و فریاد وااسلامای حضرات از قم به گوش می رسد و از همه مهم تر فتنه کماکان در کمین است.

فارغ از همه این مسائل اما هرچه می گذرد مردم بیشتر در مضیقه قرار می گیرند و درد نان دغدغه تعداد بیشتری می گردد و بهای نان، قیمت جان را پیدا می کند.

چند روز پیش خبری در فیس‌بوک چرخید که آتش به جان می زد. زنی باردار به دلیل اینکه ناتوان بود از تامین معاش، ترجیح داد که خود و کودک به دنیا نیامده اش را نابود کند پیش از آنکه دهانی برای خوردن اضافه شود در حالی که دستان او خالی از نان است.

و این اتفاق که نمونه های مشابه اش فراوان است در کشوری رخ داد که تحت توجه ویژه امام زمان قرار دارد و پول نفت که یکی از ثروت های اش است لابد سر سفره ها است. برای حضرات چه اهمیتی دارد که گرسنگی دغدغه مردم شده است و فقر بیداد می کند و خوردن گوشت برای عده ای آرزوی محال است؟ مهم این است که اسلام صادر شود و نظام اسلامی برقرار بماند و پول ها باید صرف خرید ادوات سرکوب و تهیه‌ی بمب و بذل و بخشش به حماس و حزب الله و بشار اسد شوند که اینها بسیار مهم تر اند از شکم هایی که گرسنگی عادت شان است.

۱۳۹۰ تیر ۲۵, شنبه

مصائب غربت

این پست را در ساند کلود گوش کنید


عیال نازنازی خودم
حال من اصلاً خوب نیست، دیگر یک ذره حوصله برایم باقی نمانده، از یک طرف وضع مالی خراب است و بیخانمانی، و از یک طرف اینکه دیگر نمیتوانم خودم را جمعوجور کنم. ناامیدِ ناامید شدهام. اگر خودکشی نمیکنم فقط به خاطرِ تو است، والا یکباره دست می کشیدم از این زندگی و خودم را راحت میکردم. از همه چیز خستهام، بزرگترین عشقِ من که نوشتن است برایم مضحک شده، نمیفهمم چه خاکی به سرم بکنم. تصمیم دارم به هرصورتی شده، فکری به حال خودم بکنم. خیلی خیلی سیاه شدهام. تیره و بدبخت و تیرهبخت شدهام.

 منِ بیچاره چه گناهی کرده بودم که باید به این روز بیفتم. من از همه چیز خستهام. سه روز پیش به نیت خودکشی رفتم بیرون و خواستم کاری بکنم که راحت شوم و تنها و تنها فکر غصههای تو بود که مرا به خانه برگرداند. هیچکس حوصله‌ی مرا ندارد، هیچکس مرا دوست ندارد، چون حقایق را میگویم. دیگر چند ماه است که از کسی دیناری قرض نگرفتهام. شلوارم پاره پاره است. دگمه هایم ریخته. لب به غذا نمیزنم. میخواهم پای دیواری بمیرم.

 به من خیلی ظلم شده. به تمام اعتقاداتم قسم، اگر تو نبودی، الان هفت کفن پوسانده بودم. من خستهام، بیخانمانم، دربهدرم. تمام مدت جگرم آتش میگیرد. من حاضر نشدهام حتی یک کلمه فرانسه یاد بگیرم. من وطنم را میخواهم. من زنم را میخواهم. بدون زنم مطمئن باش تا چند ماه دیگر خواهم مرد. من اگر تو نباشی خواهم مرد، و شاید پیش از این که مرگ مرا انتخاب کند، من او را انتخاب کنم.
به دادم برس
............................

آنچه شنیدید نامه ی یکی از سرشناس‌ترین نویسندگان ایرانی است. نامه غلامحسین ساعدی به همسرش که در آن شکوه می کند از تبعید، گلایه می کند از جبر زمانه ای که او را از ریشه خود دور کرده و  هزاران کیلومتر آن طرف تر  در سرزمینی نشانده است که نه زبان مردمان‌ش را می فهمد و نه با آنها غرابتی دارد. گوهر مراد تبعید را چندان تاب نیاورد و چند سالی پس از خروج از ایران در فرانسه درگذشت.

وضعیتی که ساعدی در این نوشته ترسیم می کند برای بسیاری از کسانی که  مجبور به ترک ایران شده اند آشناست. البته باید تفاوت قائل شد میان کسانی که در جستجوی زندگی ای بهتر و بنابر میل و اراده خویشتن مهاجرت می کنند و کسانی که شرایط سیاسی-اجتماعی وا می داردشان که کوله بار سفر ببندند و قدم در راهی بگذارند که شناختی از مختصات آن ندارند.

برای کسانی که دل در گرو میهن و مردم آن دارند و در این راه فعال بوده اند و تبعید هزینه فعالیت شان است، زندگی در جهان اول و دنیای مدرن در وهله اول سرگردانی است و خودداری از باور حقیقت.

در لندن، پاریس، برلین، استکهلم، رم و واشنگتن زندگی می کنی اما روح‌ت در تهران، تبریز، سنندج و اصفهان قدم می زند. مجبوری که در دنیای واقعی با زبانی بیگانه صحبت کنی اما  رویاهای‌ت سراسر به زبان مادری است.

در گوشه‌ی اتاقی در ناکجا‌آباد جهان نشسته ای و به واسطه دنیای مجازی چرخ می زنی در شهرت. گوگل ارت را زیر و رو می کنی تا شاید بتوانی نشانی از خیابان هایی بیابی که تا چندی پیش برایت چه بسا ملال آور بودند. در یوتیوب به دنبال آهنگ هایی می گردی که شاید هیچ‌گاه گوش‌شان ندادی و خلاصه به هرچیزی چنگ می زنی که ارتباط تو را با زمینی که در آن رشد یافته ای برقرار نگه دارد.

افسرده و غمگین فکر می کنی به گذشته ای که تباه شده ، به روزگاری که سر سازش با نسل تو نداشته و روزهای سبزی که دست استبداد رنگ سیاه بدان زده است و چه بسا دانه های اشک و هق‌هق گریه لالایی شبانه ات باشد.

تبعید و مهاجرت واقعیت تلخی است که تا با آن مواجه نشوی نمی توانی درک‌ش کنی و تنها یک چیز است که تو را سرپا نگه داشته و وامی دارد که شرایط زندگی جدید را بپذیری و خودت را با آن سازگار کنی و آن "امید" است. امید به روزهایی سبز که خواهد آمد و آینده ای که با دستان خویش خواهی ساخت.