۱۳۹۱ مرداد ۹, دوشنبه

بازی پایان اسد


متن زیر ترجمه ام از مقاله ای است درخصوص وضعیت استراتژیک سوریه که در فارن پالیسی و به قلم تونی بادران منتشر شده است. این ترجمه در سایت ندای سبز ازادی منتشر شده است.

....................................................................................
بشار اسد تا چه مدت می تواند در دمشق باقی بماند؟ رژیم او اکنون وضعیت متزلزلی دارد. چندی پیش یک بمب جان شوهرخواهر و سه تن دیگر از چهره های اصلی رژیم او را گرفت. روند فرار نظامیان از خدمت ادامه دارد و انقلابیون به شهرهای بزرگ رسیده اند. در این وضعیت نگاه رایج در واشنگتن و دیگر کشورها این است که اکنون سوال این نیست که آیا بشار اسد پایتخت را از دست خواهد داد یا خیر؟ بلکه پرسش این است که چه زمانی از دست خواهد داد!
بشار اسد قصد ندارد که دمشق را بدون درگیری ترک کند. پس از انفجار اخیر، لشگر چهارم که توسط ماهر برادر بشار اسد هدایت می شود عملیات گسترده ای را بر علیه انقلابیون آغاز کرد تا کنترل حاشیه های پایتخت را از دست انقلابیون خارج کند. رژیم همچنین برای حفظ امنیت دمشق نیروها را از گولان و شرق سوریه به پایتخت منتقل کرده است. در دست داشتن کنترل پایتخت برای بشار اسد بسیار حیاتی است چراکه او می خواهد این ژست را حفظ کند که او نماد کشور است و نه تنها یک فرمانده‌ی جنگی "علوی".
حاکم مستبد سوریه اما در یک نبرد در حال باخت می جنگد. در حالی که درگیری ها در دمشق و آلپو در حال تشدید است، حکومت در حال از دست دادن کنترل نواحی مرکزی و شمالِ کردنشین است و مناطق سنی نشین در حال رهایی از چنگال اسد هستند و به نظر نمی رسد که او مجددا بتواند اقتدار خود را در آن نواحی به دست آورد.
دیگر کارتی برای بازی در اختیار بشار اسد باقی نمانده است. به نظر می رسد که رژیم او در حال تدارک برای عقب نشینی به کوهستان های ساحلی است است که سنتا محل زندگی علوی ها است. با این شرایط دیر یا زود اسد دمشق را ترک خواهد کرد و نبرد سوریه به این مناطق هدایت خواهد شد.
با توجه اختلافات شدید فرقه ای برخی گزارش ها حاکی از این است که علوی ها در حال ترک مناطق مرکزی سوریه و مهاجرت به شهرهای آبا و اجدادی هستند. همچنین پس از ترور چند تن از سران حکومت، نیروهای مخالف و دیپلمات های غربی گزارش دادند که اسد به شهر اللاذقیه نقل مکان کرده است. این ادعا محل بحث است اما محل استقرار اسد کماکان نامشخص است.
علیرغم این مسئله که رژیم اسد یک بنگاه خانوادگی است اما او تلاش کرده تا خود را به عنوان یگانه طرف مذاکره با جهان خارج معرفی کند و متاسفانه جامعه بین المللی نیز در این زمینه با او همراهی می کند. ابتکارات دیپلماتیک برای حل بحران سوریه تاکنون در غالب گفتگو با اسد بوده اند وجامعه بین المللی از ایجاد فشار بر اسد برای ترک قدرت خودداری می کند.
دیگر مشخص است که این ادعا که اسد می تواند بر تمام سوریه حکومت کند برخلاف واقعیات جغرافیایی و جمعیتی سوریه اند. برخلاف تمام ادعاهای اولیه درباره ارتش اسد اما نیروهای او تنها کمی بیشتر از یک میلیشیای فرقه ای اند. این محدودیت نیروی انسانی بیانگر این مسئله است که اسد قادر نیست تا بار دیگر سلطه خود را در مناطق سنی نشین برقرار کند.
اکنون این جغرافیای فرقه ای سوریه است که رفتار رژیم اسد را مشخص می کند. چونان که اسد خود را برای جنگ آماده می کند او مجبور است که علوی ها را پشت سر خود متحد کرده و موقعیت خود را در مناطق کوهستانی علوی نشین مستحکم کند، مناطقی که مشرف به دریای مدیترانه است و در حدفاصل میان جسر الشقور در شمال (نزدیک مرز ترکیه) و تل کلاخ از جنبوب (نزدیک لبنان) قرار دارد.
اسد در حال امن کردن تمام نقاط دسترسی به منطقه علوی ها است. او شروع به پاکسازی منطقه از سنی ها کرده است و کشتارهای رخ داده اخیر در روستاهای الحولاء، تلدو، الحفه و ترمسح به همین دلیل انجام شدند. این روستاهای سنی نشین در سرحدات مرکزی و شرقی منطقه علوی ها قرار داشتند.
مخرج مشترک تمام این مناطق، رابطه آنها با جغرافیای استراتژیک و توزیع جمعیتی سوریه است. به عنوان مثال مناطق نزدیک حمص و الحفه به طور تاریخی راه های دسترسی به کوهستان های ساحلی (مناطق علوی نشین) هستند. به علاوه روستاهایی همچون تلدو و ترمسح حدفاصل تماس مناطق سنی نشین به مناطق علوی نشین اند. آنها همچین در محور استراتژیک شمال جنوب که دمشق را به آلپو و حمص و حماء را به ادلب متصل می کند قرار دارند.
دمشق اما کاملا خارج از منطقه موثر برای بشار اسد قرار دارد. رژیم در پایتخت از خزانه جمعیتی علوی های وفادار برخوردار نیست تا بتواند تعادل قدرت با مخالفان را برقرار کند. در عوض اما رژیم اسد تلاش می کند تا این مشکل را از طریق محاصره شهر با پایگاه های نظامی که مراکز ارتباطی اصلی را کنترل می کنند، برطرف کند. در نتیچه چونان که جغرافی دان سیاسیِ فرانسوی، فابریک بلانش می نویسد پایتخت تبدیل به "شهر محصور" شده است. اما بنا بر آخرین گزارشات ورود مهاجران سنی از مناطق انقلابی به دمشق معادله جمعیتی پایتخت را حتی پیچیده تر کرده است.
بنابراین نه تنها قابل تصور که محتمل است که این مولفه های جغرافیایی و جمعیتی بشار اسد را وادار به ترک دمشق و استقرار در "قلعه علوی" کند که در این صورت یک جنگ درازمدتِ ایستا جریان پیدا خواهد کرد و در این شرایط حامیان خارجی (ایران و روسیه) نقشی بسیار حیاتی برای اسد خواهند داشت.
ممکن است برخی مطرح کنند که استقرار در منطقه علوی در دراز مدت مقدور نیست اما اسد یک "سیاست تضمینی" در اختیار دارد که از عقب نشینی اش از دمشق محافظت کند.چنان که او به جهان یادآور شد رژیم اسد زرادخانه ای از تسلیحات شیمیایی در اختیار دارد. این سلاح ها آخرین داشته اسد و نیرومندترین عامل بازدارنده علیه مخالفان سنی است و همچنین اهرمی گران‌بها برای در سکون نگه‌داشتن جهان خارج.
با این سیاست تضمینی، اسد می تواند به عنوان یک حاکم جنگجوی تحت قیمومت ایران و روسیه در حوزه مدیترانه باقی بماند. در هفته های اخیر اسد متحمل ضربه های شدیدی شد اما این پایان منازعه سوریه نیست بلکه آغاز یک فاز جدید است، "بازی پایانی" ای که نه در دمشق که بسیار دورتر، در غرب سوریه جریان خواهد داشت.

۱۳۹۱ مرداد ۶, جمعه

نکاتی درخصوص مستند "از تهران تا قاهره"


مستند "از "تهران تا قاهره"‌ی شبکه من و تو را دیدم. این مستند را می توان به نوعی آئینه عبرت دانست و ورژن تصویری ضرب المثل "بهرام که گور می گرفتی همه عمر- دیدی که چگونه گور بهرام گرفت" قلمداد کرد. مستند روایت‌گر آخرین روزهای زندگی شاه یعنی زمان خروج از ایران تا مرگ در قاهره مصر است و در برخی قسمت ها واقعا تالم برانگیز.

برای کسانی که آشنایی چندانی با تاریخ ندارند قاعدتا اطلاعات زیادی در این مستند جالب می نماید اما برای پیگیران مسائل تاریخی شاید صرفا برخی صحنه های کمتر دیده شده جالب توجه باشند.

اگر بخواهم از سطح به عمق بروم و با استفاده از نشانه شناسی و تکنیک های ارتباطی و روان‌شناسی و هدایت افکار عمومی ( با درنظر گرفتن سطح دانش نه چندان زیادم در این حوزه ها و درحد چند کتابی که خوانده ام) به این مستند نگاه کنم باید بگویم که چه سازندگان این مستند طولانی چنین قصدی داشته و یا نداشته اند اما در پس پشت روایتگری تاریخی، این فیلم دفاع و یا تبرئه شاه است.

من دو خط اصلی را در این مستند دیدم که سعی شده بود از لابلای روایت آخرین روزهای متاثر کننده زندگی شاه به صورت غیر مستقیم القا شوند و از آنجا که جریان اصلی فیلم تمی ناراحت کننده دارد حتی مخالفان سرسخت شاه نیز دچار احساس ولو از زاویه "خود کرده را تدبیر نیست" می شوند و طبیعتا وقتی انسان دچار غلیان های احساسی می شود تاثیرپذیری بیشتری پیدا می کند و شاید به همین خاطر بود که این مستند حتی تا نشان دادن شاه به عنوان شخصی مفلوک که از اوج عزت به حضیض ذلت رسید پیش رفت.

خط  اول اینکه به صورت غیر مستقیم مطرح شد که انقلاب توسط مردم انجام نشد و مورد حمایت اکثریت مردم نبود و حتی فرح در قسمتی عنوان کرد که انقلابیون کسانی بودند که توسط "شوروی و کوبا و چین و آلبانی و قذافی و... آموزش دیده و سازماندهی شدند و معلوم نیست که از کجا مسلح شده اند" و سپس هنگام نشان دادن تصاویر مردم خشمگین فرح به صورت تلویحی مطرح می کند که مردم تهییج شدند تا وحشی گری کنند و در مقابل اما برای به تصویر کشیدن طرفدارارن شاه صحنه های گریه کردن شدید یک زن و مرد در مقابل کاخ نیاوران پس از خروج شاه از کشور نشان داده شد.

خط دوم اما دائما به دنبال مقایسه رژیم پهلوی با جمهوری اسلامی است تا نشان دهد که انقلابی که معلوم نیست توسط چه کسی انجام شد نتیجه معکوس داده و فضا از هرجهت بدتر شده است و بر این مبنا فرح چندین بار به هنگام پخش چهره انقلابیون می گوید که خیلی دوست دارم بدانم که این افراد کجا هستند و الان چه می کنند و چه نظری دارند.

این کاملا درست است که انقلاب به طور کلی به نتایجی که مدنظرش بود نرسید و استبداد از میان نرفت و مستبدان جدیدی جای مستبدان قبلی را گرفتند و به لحاظ آزادی های اجتماعی حتی وضع بسیار بدتر شد اما از بد بودن جمهوری اسلامی نمی توان شاه را تبرئه کرد چون اگر شاه مورد خواست و پسند مردم بود اساسا انقلابی بر علیه صورت نمی گرفت و نمی توان ادعا کرد که مردم بر علیه یک شاه دادگر قیام کردند و دقیقا در پیوند با همین مسئله است که خط اول پیش می رود، یعنی ابتدا حقیقت و واقعیت انقلاب زیر سوال می رود. پس می توان گفت که سناریو چنین است. ابتدا مطرح می شود که شاه توسط یک انقلاب غیرمردمی! سرنگون شد و رژیمی خون‌خوار جایگزین آن شد پس شاه خوب است!

مسئله اما این است که این‌گونه قیاس ها از اساس اشتباه هستند. بارها دیده ام که برخی با مقایسه رژیم شاه و جمهوری اسلامی و علی الخصوص تاکیید بر آزادی های اجتماعی نسبتا بیشتر در زمان شاه (به جز مسئله حجاب که البته بسیار مهم است اما بقیه موارد محل بحث است) و یا تعداد کمتر مخالفان کشته شده در زمان شاه به نسبت جمهوری اسلامی به این نتیجه می رسند که ای‌کاش انقلاب نمی شد. به نظر من اینکه به جای مقایسه "یک واقعیت موجود" با "امر مطلوب" آن واقعیت موجود را با واقعیت موجود دگیری ( شاه- جمهوری اسلامی) مقایسه کنیم ره به جایی نخواهیم برد. مردمی که انقلاب کردند طبیعتا نمی دانستند که نتیجه چه خواهد شد و اشتباهات زیادی داشتند و شاید اکنون از بسیاری افراد پرسیده شود، با درنظر گرفتن تجربه جمهوری اسلامی بگویند که ایکاش انقلاب نمی شد تا لااقل کشور هزینه های متعاقب یک انقلاب را متقبل نمی شد اما به لحاظ منطقی مطلقا نمی توان گفت که این پشیمانی ضمنی به معنای به حق بودن رژیم شاه است ( کاری که فرح به نوعی با پرسش این سوال که "می خواهم بدانم این افراد الان چه نظری دارند" به دنبال آن بود)

به هرحال اما این مسئله که فرح پهلوی تنها راویِ روایت بود این فضا را تشدید می کند. قاعدتا نمی توان از فرح به عنوان بیوه شاه سابق و مادر شخصی که خود را کماکان ولیعهد ایران می داند و برای سه دهه منتظر نشستن بر تخت پادشاهی است  انتظار دیگری داشت و به همین خاطر باید این مستند را صرفا به عنوان روایت یک‌جانبه و شاید دفترچه خاطرات فرح پهلوی از آن دوران قلمداد کرد.

گذشته از همه این مسائل  اما فرح دو ادعا را طرح کرد که اگر نگوییم دروغ اما نادرست بودند. اول اینکه مطرح کرد که شاه در جریان ملی شدن نفت از مصدق حمایت کرد و طرف‌دار مصدق بود! و دوم اینکه با ابراز تالم از قتل هویدا گفت که شاه از هویدا خواست که از کشور خارج شود اما خود هویدا نپذیرفت. به نظرم این دو ادعا باید به صورت جدی بررسی شوند که آیا صحت دارند یا خیر. دانش نه چندان گسترده من درخصوص تاریخ معاصر می گوید که این دو ادعا نادرست هستند مگر اینکه مدارکی موجود باشند که ندیده باشم و خوشحال می شوم اگر کسی احیانا مدرکی در راستای اثبات این دو ادعای فرح دیده است به من معرفی کند.

در پایان باید بگویم که مطلقا نمی توانم انگیزه خوانی کنم که در پس پشت ذهن سازندگان این مستند چه بوده است و صرفا با بررسی محصول کار آنها (از تهران تا قاهره) و با استفاده از مطالعاتم در حوزه های پروپاگاندا و هدایت افکار عمومی باید بگویم که پس از تماشای این فیلم طولانی این مسائل به ذهنم رسید و شاید در اشتباه باشم و خوشحال می شوم که اگر دوستانی نظر دیگری دارند از نظرشان اگاه شوم.

بررسی دقیق این مستند نیاز به تماشای چندباره و تحلیل مورد به مورد صحنه ها، نشانه ها، گفتارها و ... دارد و این مطلب صرفا حاصل تماشای یک‌باره فیلم و برای انتشار در وبلاگ است و هیچ‌گونه ادعای علمی بودن ندارد. 


۱۳۹۱ مرداد ۵, پنجشنبه

معرفی فیلم: هشتم آگوست August Eighth


همه معمولا از سینمای روسیه آیزنشتاین و تارکوفسکی را می شناسیم . خود من به جز رزمناو پوتمکین آیزنشتاین (نه به صورت کامل) و چند فیلم از تارکوفسکی فکر نمی کنم فیلم دیگری از سینمای روسیه دیده باشم اگر هم دیده ام لابد درخشان نبوده اند که در خاطرم نمانده اند. اما دیروز یک فیلم روسی دیدم و خوشم آمد.

فیلم هشتم آگوست August Eighth را به صورت اتفاقی دیدم و باید اعتراف کنم که نظرم را تا حدودی درباره سینمای روسیه تغییر داد. فیلم داستانی را درخصوص جنگ میان روسیه و گرجستان که در سال 2008 رخ داد روایت می کند. در اینجا نمی خواهم وارد درستی روایت فیلم از واقعیات جنگ شوم اما به هر حال چون فیلم روسی است قاعدتا از زاویه روس ها به فیلم نگاه می کند.

فیلم درباره مادری است که پسرش را  پیش شوهر سابقش که یک افسر روسی است می فرستد و به محض اینکه متوجه آغاز جنگ می شود برای بازگرداندن پسر راهی منطقه جنگی می شود. فیلم از خلال داستان محکمش توانسته به خوبی میان متن و حاشیه جنگ رابطه برقرار کند. فیلم درباره خانواده ای ای است که در منطقه جنگی گرفتار شده است ( حاشیه جنگ) اما به خاطر همراهی مادر با یک گروه از سربازان جنگی (متن) به خوبی میان این دو پیوند برقرار شده است و متن و حاشیه هم زمان با هم پیش می روند تا هم درامای فیلم در جریان باشد و هم هیجان مربوط به صحنه های جنگی حفظ شود.

گذشته از این مسئله اما یکی از دلایل جذابیت فیلم این است که علاوه بر راویت واقع‌گرایانه فیلم به خاطر روایت شدن دنیای ذهنی پسر، واقعیت و خیال (حقیقت و مجاز) در هم آمیخته می شوند. پسر عاشق شخصیت های عروسکی روبوت است و در بسیاری از صحنه ها، مادر، پدر، سرباز را به عنوان روبوت های دوست و ماشین آلات جنگی دشمن را ربات های دشمن می بیند و با این تکنیک پای جلوه های ویژه هم به فیلم باز می شود و انصافن با توجه به اینکه فیلم محصول امپراتوری هالیوود نیست اما جلوه های ویژه قابل قبولی دارد.

هرچند فیلم تاحدودی طولانی است اما به خاطر جذابیت اش مطلقا از تماشای‌ آن خسته نخواهید شد.


پ.ن: فعلا تعطیلات تابستانی است قسمت زیادی از وقت به تماشای فیلم اختصاص دارد. برای همین فیلم هایی را که خوشم بیاید معرفی خواهم کرد. کارشناس فیلم نیستم برای همین نظرم در مورد فیلم ها نقد کارشناسی نخواهد بود.

ایران، اسرائیل و شایعات جنگ (ترجمه)

این مطلب رو از مجله Survival ترجمه کردم. مطلب خوبی است درباره پیچیدگی های مسئله حمله نظامی به ایران. نویسنده معتقد است که حمله نظامی به ایران دستاوردی برای غرب در پی ندارد و نمی تواند جلوی ایران را برای دستیابی به انرژی هسته ای بگیرد. 


مقاله به نوعی چکیده کتابی است با عنوان The Sixth Crisis: Iran, Israel, America and Rumors of war که نگارنده این مقاله یکی از دو نویسنده کتاب است. تاکنون تقریبا نصف این کتاب را خواندم و به محض اتمام آن چیزی درباره اش می نویسم.
فعلا این مقاله را اگر دوست دارید بخوانید تا بعد.


 از متن مقاله: آنها بحثی را طرح می‌کنند که مدت‌ها پیش توسط مقامات مبارزه با تروریسم اسرائیل طرح شد: هرگونه تلاش برای مقابله با برنامه هسته‌ای ایران مانند کوتاه کردن چمن است. به محض اینکه چمن‌ها (بخوانید برنامه هسته ای) دوباره شروع به رشد کردند، اسرائیل دوباره آنها را کوتاه خواهد کرد. و اگر ایران برنامه بازسازی اش را "زیرزمینی" و سیستم دفاعی خود را تقویت کرد، سیستم اطلاعاتی و قابلیت‌های نظامی اسرائیل متناسب با آن پیش خواهند رفت.[4] و لازم به ذکر نیست که این دستور العملی برای جنگی بی پایان است....


برای خواندن این مقاله که در رادیو زمانه منتشر شده است اینجا کلیک کنید

۱۳۹۱ مرداد ۴, چهارشنبه

معرفی فیلم: The Lorax


لوراکس (The Lorax) کارتون زیبایی است. یک فانتزی لذت بخش که آشکارا پیامی اخلاقی را روایت می کند. لوراکس کارتونی است در دفاع از محیط زیست و برعلیه زیاده خواهی بشر.

فیلم بر اساس کتابی است از دکتر سِئوس (DR. Seuss) که در دهه هفتاد منتشر شده است. داستان کتاب درباره پسری است که به خاطر جلب توجه یک دختر به دنبال پیدا کردن "درخت" می رود. در شهری که همه چیز جعلی و پلاستیکی است و کاملا تحت کنترل یک شرکت بزرگ. در جریان این جستجو پسر با پیرمردی پشیمان آشنا می شود که طمع‌کاری زمان جوانی اش باعث نابودی درختان شده است و در نهایت تنها بذر باقی مانده از درختان را به دست می آورد و در جدالی با صاحب شرکتی که بر شهر کنترل می کند موفق می شود که بذر را در مرکز شهر بکارد.

شخصیت لوراکس اما موجودی افسانه ای است که به نمایندگی از درختان صحبت کرده و تلاش می کند تا درختان را نجات دهد.

فیلم در سال 2012 ساخته شده و تاکنون در سایت IMDB نمره 6.5 گرفته است.


۱۳۹۱ مرداد ۳, سه‌شنبه

بازگشت به دنیای وب‌نویسی

این پست قرار است آغاز بازگشت مجددم به وبلاگ‌نویسی باشد. دو سالی می شود که بعد از بسته شدن آخرین وبلاگم توسط بلاگفا به دستور "کارگروه تعیین مصادیق مجرمانه"، وب‌نویسی نکرده ام. هرچند سال گذشته این وبلاگ را راه انداختم و چند پست هم گذاشتم اما اینها را نمی توان وب‌نویسی قلمداد کرد، یا لااقل خودم چنین نظری ندارم.

وبلاگ‌نویسی را سال 81 و با پرشین بلاگ شروع کردم. قبل از آن فقط چیزهایی درباره وبلاگ شنیده بودم و می دانستم که چیزی شبیه سایت است که هر فرد می تواند برای خود بنویسد. بسیار جذاب و وسوسه کننده به نظر می رسید مخصوصن برای چون من‌ی که تازه دانشجوی رشته فلسفه شده بودم و احساس می کردم که چیزهایی در سرم تکان می خورد و باید بنویسم. مسئله اما این بود که نمی دانستم وبلاگ اساسا چه جور چیزی است. ازچند نفری پرسیدم اما آنها هم نمی دانستند. به ناچار یک روز راهی انقلاب شدم. از چند مغازه پرسیدم اما کسی چیزی نمی دانست و سرانجام یک مغازه‌دار کتابی درباره طراحی وب بهم انداخت و گفت با خواندن این کتاب یاد می گیری چطور برای خودت سایت بسازی.

کتاب را گرفتم و چند وقتی هم باهاش سروکله زدم و هیچ چیز نفهمیدم تا اینکه یک روز در صحبت با یکی از دوستانم که اهل کامپیوتر و تکنولوژی بود فهمیدم که سایت هایی هستند که امکان ایجاد وبلاگ را مهیا می کنند. آن روز بود که با پرشین بلاگ آشنا شدم و اولین وبلاگم ثبت شد.

"جایی برای هیچ‌کس" نام اولین وبلاگم بود و آدرسش هم "مرگ‌نامه" از عنوان و آدرس وبلاگ مشخص است که چه جور چیزهایی درش می نوشتم. این حال و هوای من اما خیلی طول نکشید تا اینکه کم کم وارد سیاست شدم و نوشته ها هم رنگ و بوی سیاسی گرفتند و من هم از پرشین بلاگ به بلاگفا نقل مکان کردم. از آنجا بود که من هی وبلاگ راه می انداختم و به محض اینکه مخاطب پیدا می کردند فیلتر می شدند و باز یک وبلاگ دیگر. تا جایی که یادم است پنج وبلاگ ام در طول این مدت فیلتر شدند تا آخری که درش توسط بلاگفا تخته شد.

از آن روزها خیلی گذشته است. ده سال است اما انگار یک قرن و اکنون نه در تهران که در قطب شمال زندگی می کنم و حال و هوایم با آن روزها زمین تا آسمان فرق می کند. سواد و تجربه ام هم قاعدتا.

اما اینکه چرا در طول دو سال گذشته وب‌نویسی را ترک کردم دو دلیل اصلی دارد.

بدون شک اولین دلیل، خروج ام از ایران بود. احساس می کردم که مدتی زمان نیاز است تا خودم را پیدا کنم. حوادث بعد از خرداد 88 همه مان را تکان داده بود و ترک ایران در خرداد 89 هم مزید بر علت شده بود. احساس می کردم که قلمم خشک شده و واقعا هم چنین بود. بعد از آن هم که به شدت درگیر زبان‌آموزی شده بودم و وقتی برای وبلاگ وجود نداشت. اما اکنون و بعد از دو سال زندگی ام کمی به ثبات رسیده است. خودم را پیدا کرده ام و تا حدودی می دانم که "ثقل زمین کجاست، من در کجای جهان ایستاده ام".

و اما دلیل دوم فیس‌بوک است. فیس‌بوک پدیده جالبی است و من خودم از طرفداران (اگر نگویم معتادان) فیس‌بوک ام. اما مسئله این است که ما واقعا از فیس‌بوک سوء استفاده (misuse) می کنیم. فیس‌بوک هم جای وبلاگ را گرفته است هم جای یاهومسنجر و هم جای ایمیل را و از همه بدتر اینکه محل مبارزه شده است. (مورد آخر را ندیده بگیرید) اما من تصمیم گرفته ام که لااقل دیگر از فیس‌بوک به مثابه وبلاگ استفاده نکنم.

این پست قرار است آغاز بازگشت مجددم به وبلاگ‌نویسی باشد؛ پس سلام وب‌گاه و وب‌نویسان.