۱۳۹۲ مهر ۶, شنبه

و باز هم لنگه کفش


تصور کنید که سال ها (مثلا سی و اندی) را در اتاقی محصور نشسته اید و به شما قبولانده اند که چراغ سر کوچه همان ماه است. حالا کسی می آید و می خواهد در اتاق را باز کرده و ماه را به شما نشان دهد. پرتاب گوجه و تخم مرغ و لنگه کفش که جای خود چنین شخصی خونش مباح است. حالا حکایت مغز شستشو داده هایی است که هر شب در مسجد و پایگاه بسیج محل در مذمت شیطان بزرگ شنیده اند و با مختصات قطره قطره خونی که از انگشتانش می چکد آشنایی کامل دارند و به ناگاه بخود آمده و می بینند که رئیس جمهور ام القرای جهان اسلام که باید خصم ابدی استکبار جهانی باشد با او همکلام شده (چه جرمی از این بالاتر) و هَوِ نایس دِی و khodahafez رد و بدل کرده اند. 


چه خوشمان بیاید و چه نه این قبیل افراد در ایران وجود دارند. بیش از اندازه هم وجود دارند. به گمانم به جای عصبانیت و دشنام دادند به اینها که در اصل باید به حالشان تاسف خورد، باید درکشان کرد و به دنبال راهی برای خروج اینها از جهان بسته مغزی شان بود. اینها قربانی کسانی اند که صبح و شب از تریبون های حکومتی در مذمت شرق و غرب گفته اند اما خودشان گرین کارد داشته و در بیمارستان های لندن جراحی می شوند و در پاریس و رم و واشنگتن عکس یادگاری دارند. عکس هایی که صد البته هواداران خشکه مغزشان نباید از وجود انها بو ببرند تا یکوقت خدای ناکرده جهان تاریک مغرشان ترک بردارد. 

برادر من، خواهر من. آنها که اساسا اهل فکر نیستند اما این وظیفه من و تو است که اگر به فکر ایران فردا هستیم راهی برای اصلاح این افراد و اگر نه همزیستی مسالمت آمیز باهاشان پیدا کنیم. شخصی که به رئیس جمهور کشورش به خاطر همکلامی با ر ئیس جمهور کشوری دیگر لنگه کفش پرت می کند. بیمار نیست، قربانی است.

۱۳۹۲ مهر ۵, جمعه

روحانی در سازمان ملل: نطقی مشخص با هدفی مشخص


این مقاله در سایت بی بی سی منتشر شده است.
.......................................
پیش از سخنرانی حسن روحانی در مجمع عمومی سازمان ملل بسیاری بر این عقیده بودند که این سخنرانی می تواند نقطه عطفی در ترمیم روابط ایران و غرب باشد. این سخنرانی اما یک سخنرانی معمولی و ساده نبوده و با پیچیدگی های بسیاری همراه بود.
مهمترین مسئله درخصوص پیچیدگی های این سخنرانی این است که رئیس جمهور ایران در آن واحد باید مراقب عکس العمل سه گروه می بود. گروه اول هوداران او و کسانی اند که در انتخابات ریاست جمهوری اخیر به او رای دادند. گروه دوم محافظه کاران قدرتمند داخلی اند که به دقت رفتار روحانی را دنبال کرده و تجربه دو دولت محمد خاتمی نشان داده است که درصورت عدم رضایت از عملکرد دولت این توان را دارند که در کار آن اخلال ایجاد کرده و ایجاد مشکل کنند. و سرانجام گروه های تندرو غربی اند که به دقت سخنرانی روحانی را رصد می کردند تا بتوانند حداقل جمله ای در آن پیدا کرده تا به بهانه آن دولت حاکم بر ایران را مورد انتقاد قرار دهند.
واکنش های پس از این سخنرانی نشان می دهد که روحانی توانسته رضایت جریان محافظه کار داخل ایران را به دست بیاورد و همچنین اخبار منتشر شده و پوشش رسانه های غربی از نطق او هم بیانگر موفقیت نسبی او برای جلب توجه افکار عمومی غرب و بهانه ندادن به دست جریان های تندرو است. در این میان اما به نظر می رسد که بسیاری از نیروهای دموکراسی خواه، تحول طلب و حامیان روحانی چندان روی خوش به سخنان او نشان نداده و انتظار سخنانی پیشروانه تر از او را داشتند. بررسی و تحلیل متن سخنان او نشان می دهد که گویا این مسئله تعمدی بوده و به هنگام تنظیم این متن، ملاحظات درباره نیروهای تندرو داخلی و خارجی بیش از هرچیز مدنظر بوده است.
متن سخنان روحانی را می توان به دو قسمت تقریبا مجزا تقسیم کرد. بخش اول که قسمت «قهرمانانه» سخنرانی و بخش دوم که مربوط به «نرمش» است.
در عرف دیپلماتیک رسم است که به هنگام مذاکرات و سخنرانی های بین المللی از ساده ترین لغات و جملات غیرپیچیده استفاده شود تا امکان هرگونه بدفهمی و سوء تفاهم مرتفع شود. مخصوصا زمانی که انتقال پیام قرار است به صورت غیرمستقیم و از طریق مترجم صورت پذیرد این ملاحظات صد چندان می شود چرا که در مدل(فرستنده / واسطه /گیرنده)، امکان اینکه منظوری که فرستنده پیام در نظر دارد، متفاوت از چیزی باشد که گیرنده از طریق مترجم دریافت می کند، اکیدا توصیه می شود که سخنان حتی الامکان ساده، روان و مشخص باشند تا مترجم دریافت کاملا درستی از پیام داشته باشد و بتواند عینا آنرا منتقل کند.
در برابر اما گاهی که مخاطبان غیر یکدست هستند تعمدا از زبانی پیچیده و نامشخص، پر از ایهام و چندلایه استفاده می شود تا هر سطح از پیام به گروهی از مخاطبان منتقل گردد. بخش اول سخنرانی روحانی دارای چنین ویژگی هایی بود و قطعا مترجمان سازمان ملل برای ترجمه آن به زبان های مقصد دچار مشکل بوده اند. علیرغم اینکه ترجمه متن امری دشوار بوده و مخاطبان غیر فارسی زبان در نهایت برداشت کلی از این قسمت به دست خواهند آورد اما تنظیم متن به گونه ای بوده است که کمترین بدفهمی و سوء تفاهمی ایجاد نکرده و در نهایت منجر به تیتر منفی در رسانه های بین المللی نشود. در مقابل اما جامعه مخاطب فارسی زبان (تندروهای داخلی)، از شنیدن آنها احساس رضایت خواهند کرد و به عنوان مثال واکنش روزنامه کیهان و سایر رسانه های اقتدار گرا در روز پس از انجام سخنرانی نشان می دهد که حسن روحانی به هدف خود رسیده است.
جامعه مخاطب بخش دوم سخنرانی روحانی اما به طور مشخص کشورهای غربی بودند و مقایسه این بخش با بخش اول نشان می دهد که از پیچیدگی زبانی کمتری برخوردار بوده و کاملا مشخص و متعین است و در نتیجه ترجمه آن راحت تر بوده و شنونده کاملا متوجه می شود که روحانی چه می گوید. این قسمت جایی است که روحانی «نرمش» نشان داده و از تمایل ایران برای حل و فصل پرونده هسته ای سخن می گوید و این چیزی است که مخاطب غربی می خواهد بشنود و پس از شنیدن آن به طور کلی قسمت های مبهم سخنان در بخش اول را فراموش خواهد کرد. نحوه پوشش سخنرانی روحانی در رسانه های غربی نشان می دهد که او در این مسئله هم تا حدودی موفق بوده است چرا که اکثر قریب به اتفاق آنها قسمت دوم سخنان روحانی را مورد توجه قرار داده و اکثر تیترها مربوط به تمایل ایران برای حل و فصل مسالمت آمیز پرونده هسته ای بود.
به طور کلی اما ملاحظات حول و حوش این سخنرانی منجر به لحن محافظه کارانه آن شد و در نتیجه برخلاف آنچه که بسیاری انتظار داشتند، نطق روحانی در سازمان ملل نه یک نطق تاریخی و ماندگار که سخنرانی ای پراگماتیستی معطوف به هدفی مشخص بود. هدف از این سخنرانی آرام کردن تندروهای داخلی و خارجی و فتح بابی برای مذاکرات آتی بود و به نظر می رسد که روحانی به عنوان یک سیاستمدار پراگماتیست تا حدودی به این هدف دست یافته است.
نکته مهم دیگر درباره این سخنرانی فارغ از محتوای آن جنبه فرمیک آن است و این مسئله متاسفانه در فضای سیاسی ایران تقریبا مغفول مانده است و آن استفاده از زبان بدن Body Language است. کارشناسان ارتباطات معتقدند که تنها ۷ درصد از ارتباطات انسان از طریق گفتار صورت گرفته و ۹۳ درصد دیگر از خلال حرکات بدن و از همه مهمتر صورت و دست ها انجام می گیرد.
به سخنرانی اوباما در سازمان ملل که چند ساعت پیش از سخنرانی حسن روحانی انجام گرفت می توان به عنوان یک نمونه موفق استفاده از زبان بدن اشاره کرد. تقریبا در اکثر زمان سخنرانی، او به جای نگاه کردن به کاغذ به صورت کسانی که در سالن نشسته بودند نگاه می کرد. زمانی که شخصی به جای روخوانی، سخنرانی خود را از حفظ انجام می دهد این امکان را دارد که با ارتباط از طریق نگاه، با حرکت ابروها و چرخش های سر و گردن توجه مخاطب را جلب کرده و علاوه بر انتقال پیام، بر احساسات او نیز تاثیر بگذارد. استفاده از دست ها هم امکان دیگری است که باید از آن استفاده کرد اما زمانی که دست ها متن سخنرانی را در خود داشته باشند این امکان سلب می شود. برخلاف اوباما اما حسن روحانی به هیچ عنوان از زبان بدن استفاده نکرد چرا که در اکثر زمان سخنرانی، سر او پائین و در حال روخوانی از روی متن مقابل خود بود و در نتیجه امکان ایجاد ارتباط از طریق چشم و حرکات ابروها و چرخش های سر را از خود دریغ کرد و این امر قطعا منجر به کاهش نفود کلام در مخاطب خواهد شد.

۱۳۹۲ مهر ۴, پنجشنبه

آمریکا و نظم چند قطبی جهان


این مطلب در وبسایت ندای سبز آزادی منتشر شده است.
.....................................

آنچه که در سوریه می گذرد فارغ از تحولات سیاسی درون این کشور اما از زاویه دیگری نیز قابل بررسی است. اعتراضات مردمی ای که متعاقب بهار عربی در این کشور روی داد به مرور زمان  به جنگی داخلی تغییر شکل پیدا کرد و با ورود بازیگران منطقه ای و جهانی در این منازعه تبدیل به یک جدال بین المللی میان قطب های مختلف گردید.

نگاهی جامع به مسئله سوریه، موازنه قوا میان بازیگران درگیر در آن و چگونگی عملکرد آنها سرنخ هایی بدست می دهد که حاکی از پیدایش نظمی چندقطبی در جهان است. نظمی که ایالات متحده تاکنون از پذیرش آن سرباز زده است اما عملکرد دولت اوباما درخصوص مسئله سوریه نشان می دهد که آمریکا در نهایت چاره ای جز پذیرش این نظم و هماهنگ کردن استراتژی های کلان (Grand Strategy) خود با آن ندارد.

چندی پس از بالاگرفتن اعتراضات در سوریه و قساوت حکومت بشار اسد در سرکوب معترضان، درخواست ها برای مداخله نظامی در این کشور برای پایان بخشیدن به کشتار معترضان افزایش پیدا کرد. در حالی که روزمره مطالب مختلفی در رسانه ها درباره ضرورت مداخله بشردوستانه در سوریه منتشر می شد اما کشورهای غربی از جمله آمریکا رغبت چندانی از خود در این زمینه نشان نمی دادند و حداکثر به پشتیبانی سیاسی، مالی و نظامی از نیروهای مخالف اسد بسنده می کردند. دولت اوباما برای کاهش انتقادات درخصوص بی عملی در سوریه استفاده از تسلیحات شیمیایی را به عنوان خط قرمز مطرح کرد اما در نهایت در سوریه از تسلیحات شیمیایی استفاده گردید و باز هم مداخله بشردوستانه صورت نگرفت. بسیاری این امر را حاکی از ترس و سیاست انفعالی دولت اوباما قلمداد کردند و به عنوان مثال جیمز رابین در مطلبی با عنوان «ابرقدرت ضعیف» که در وبسایت دیلی بیست منتشر گردید سیاست های بین المللی اوباما را به نقد کشید و مطرح کرد که اگرچه دولت اوباما در زمینه امنیت ملی ایالات متحده موفق عمل کرده است اما در عرصه بین المللی منجر به تضعیف جایگاه این کشور و کاهش نفوذ آن شده است. برخی دیگر از منتقدان نیز با اشاره به توافق آمریکا و روسیه در خصوص خلع سلاح شیمیایی رژیم اسد این توافق را نوعی شکست آمریکا و پیروزی برای روسیه قلمداد کردند که جایگاه بین المللی آمریکا را تضعیف می کند.

نگاهی به تحولات یک دهه اخیر جهان و تغییر آرایش نیروها اما نشان می دهد که این سیاست های اوباما نبوده اند که جایگاه جهانی آمریکا را تضعیف کرده اند بلکه دولت اوباما با نگاهی واقع بینانه نظم چند قطبی جهان را که تاکنون از سوی دولتمداران آمریکایی به خصوص دولت جرج بوش انکار می شد، پذیرفته است.

جنگ سرد با نظم دو قطبی حاکم بر آن شناخته می شود. این سیستم دو قطبی منطبق با منطق حاصل جمع صفر عمل می کرد به این معنا که موفقیت یکی از قطب ها در یک عرصه لاجرم به تضعیف قطب دیگر می انجامید و برای همین هر دو طرف تمام تلاش خود را می کردند تا به هر نحو ممکن پیروز تمام مجادلات باشند. در این نظم تمام کشورهای جهان مجبور بودند که سیاست های خود را به گونه ای تنظیم کنند که کمترین ضرر را ببینند و بسیاری نیز راه حل را پیوستن و یا نزدیکی با یکی از قطب ها می دیدند. فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی اما یک پیروزی تمام عیار برای آمریکا بود. این کشور که به عنوان رهبر جهان آزاد شناخته می شد در شرایطی از نبرد چند دهه ای با شوروی پیروز بیرون آمد که در آن مقطع زمانی هیچ کشوری توان رقابت با آنرا نداشت.

سقوط امپراطوری شوروی منجر به این شد که روسیه ۷۶ درصد از سرزمین هایی را که در زمان شوروی تحت کنترل خود داشت از دست داد. جمعیتش ۵۰ درصد تنزل یافت، توان اقتصادی اش تا ۴۵ درصد افول کرد و همچنین ۳۳ درصد از میزان پرسنل نظامی اش کاسته شد. در آن زمان همچنین کشور چین هنوز به عنوان یک قدرت اقتصادی جهانی مطرح نشده بود و نفوذ و توان جهانی اش در مقایسه با اکنون بسیار ناچیز بود و اتحادیه اروپا نیز در اکثر مسائل بین المللی از آمریکا تبعیت و با آن همراهی (Bandwagoning) می کرد.

این شرایط موقعیت منحصر بفردی را در اختیار آمریکا قرار داد تا در خلاء هرگونه قدرت رقیب در عرصه بین المللی به یکجانبه گرایی (Unilateralism) روی بیاورد و تلاش کند تا با استفاده از توان سیاسی، اقتصادی و نظامی خود سیاست های خویش را در هر نقطه از جهان جامه عمل بپوشاند. این وضع اما کمی بیش از یک دهه به طول انجامید و شاید بتوان حمله آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳ را سرآغاز تغییر نظم جهان و ورود سایر بازیگران قدرتمند به عرصه و پایان یگانگی قدرت آمریکا و ایجاد نظم چند قطبی دانست. نظمی که البته  سیاستمداران آمریکایی تاکنون حاضر به پذیرش آن نبوده اند.

اگرچه روسیه در زمان یلتسین به نوعی در تلاش برای همراهی با آمریکا بود اما روی کار آمدن پوتین به نوعی تغییر جهت در سیاست های روسیه برای بازگشت به عظمت طلبی زمان شوروی قلمداد گردید. اکنون روسیه به شدت به دنبال این است که با افزایش توان اقتصادی، سیاسی و نظامی خود بار دیگر جایگاهی را که در شان خویش می داند برای خود ایجاد کند. هرچند وضعیت اقتصادی روسیه هنوز نابسامان و بحرانی است اما پوتین توانسته با افزایش توان نظامی و مانورهای سیاسی در موقعیت های مختلف و از همه مهمتر استفاده از حق وتو بار دیگر کشور خود را به عنوان یک قدرت جهانی به صحنه بازگرداند.

چین نیز یکی دیگر از قدرت های جهانی است که عمدتا از توان اقتصادی خارق العاده خود برای حل مشکلات استفاده می کند. اگرچه این کشور نیز از موهبت حق وتو برخوردار است و به عنوان یکی از قدرت های نظامی جهان شناخته می شود اما این کشور در تلاش است تا به جای اتکا بر توان نظامی با بکار گرفتن سازوکارهای اقتصادی موقعیت خود را به عنوان یک قدرت طراز اول جهانی تثبیت کند.

کشورهای اروپایی از پایان جنگ جهانی دوم به بعد و علی الخصوص در زمان جنگ سرد عمدتا دنباله رو آمریکا بودند اما با مرور زمان و ادغام هرچه بیشتر آنها در اتحادیه اروپا و اتخاذ سیاست های جهانی مشترک، این اتحادیه به عنوان یک کل، یکی دیگر از قدرت های جهانی به حساب می آید. هرچند هیچ کدام از کشورهای عضو این اتحادیه به صورت مجزا توان رقابت جهانی با چین و آمریکا و حتی روسیه را ندارند اما خود اتحادیه به عنوان یک کل واحد در حال حاضر قدرت دوم نظامی جهان است و از  توان سیاسی و اقتصادی عظیمی برخوردار است.همچنین حضور دو کشور دارای حق وتو در این اتحادیه ویژگی منحصر بفرد دیگر آن است.

شاید بتوان سال ۲۰۰۷ و تصویب معاهده لیسبون را به عنوان فصل نوینی در حیات این اتحادیه قلمداد کرد. پس از اصلاحات و تغییراتی که به موجب این معاهده در ساختار و سیاست های اتحادیه اروپا رخ داد این اتحادیه از توان بیشتری برای فعالیت از جانب کشورهای عضو در اختیار خود دارد و الزامات بیشتری برای اعضا درخصوص کنش مشترک در زمینه های سیاسی و امنیت جهانی ایجاد می کند. همچنین استراتژی کلان اتحادیه که مبتنی بر اتکا بر توان اجتماعی، اقتصادی و سیاسی این اتحادیه به جای توان نظامی است نیز از نقاط افتراق اتحادیه اروپا با ایالات متحده است که عمدتا در استفاده از نیروی نظامی بی پروا تر عمل می کند.

فارغ از قدرت های نوظهور اقتصادی ای چونان هندوستان و برزیل و قدرت های منطقه ای همچون ترکیه و ایران که به دنبال کسب جایگاهی درخور در نظم بین المللی هستند اما با توجه به آنچه گذشت می توان گفت که دوران یکجانبه گرایی امریکا پس ازسیستم دو قطبی جنگ سرد نه وضعیتی پایدار در سیستم جهانی که صرفا دوران گذاری بود که در نهایت منجر به نظامی چند قطبی گردید که حداقل از چهار رکن یعنی آمریکا، چین، روسیه و اتحادیه اروپا تشکیل می شود که هرکدام استراتژی منحصر بفرد خود را داشته و به دنبال منافع خود هستند.

قاعدتا پذیرش این امر برای آمریکایی که چیزی در حدود یک و نیم دهه به عنوان قدرت بلامنازع جهان مطرح بود تلخ و سنگین خواهد بود اما به هر صورت این واقعیتی است که سیاست سازان آمریکایی دیر یا زود باید بدان تن داده و استراتژی های خود را با آن منطبق کنند در غیر این صورت اگر آنها بخواهند با ذهنیت تک ابرقدرتی در جهان عمل کنند نتایج منفی و غیر قابل جبرانی هم برای آنها و هم برای سایر کشورهای جهان درپی خواهد داشت.

چونان که در ابتدای بحث بدان اشاره شد عملکرد دولت اوباما درخصوص سوریه حاکی از این است که او این مسئله را درک کرده که نادیده گرفتن سایر قدرت های جهانی امکان پذیر نبوده و هرگونه سیاست پایدار و کم ضرر لاجرم باید در وهله اول از کانال های شناخته شده بین المللی و سپس درخلال توافق و اجماع با سایر قدرت های جهانی و منطقه ای صورت پذیرد.
هرچند باراک اوباما در سخنرانی اخیر خود در مجمع عمومی سازمان ملل تلاش کرد تا کماکان موضع ابرقدرت بلامنازع جهان را حفظ کند اما اشاره او به این مسئله که تجربه عراق نشان داد که دموکراسی با نیروی نظامی حاصل نشده و دستیابی به صلح و ثبات جهانی باید از خلال همکاری با تمام قدرت های جامعه جهانی حاصل شود بیانگر این نکته بود که او وضع موجود (Status quo) را به خوبی درک کرده است.

بدون شک کنشگری در زمینی که به جای دو بازیگر چندین بازیگر کلان و تعداد بیشتری بازیگر خرد دارد بسیار دشوار است. وضعیت چند قطبی جهان هنوز شکل نهایی خود را پیدا نکرده و بنابراین اینکه این نظم نوین چه مشخصاتی خواهد داشت و بهترین شیوه عمل در آن چگونه خواهد بود مشخص نیست. در حالی که برخی از صاحب نظران روابط بین الملل بر این نظرند که با گذر زمان این نظام چند قطبی مجددا حالتی دو قطبی (چین-روسیه در برابر آمریکا-اتحادیه اروپا) به خود خواهد گرفت اما برخی دیگر از صاحب نظران بر این عقیده اند که رویکردهای هر کدام از این چهار قطب و منافع شان این قدر دچار افتراق هست که نظم دو قطبی دیگر باز نخواهد گشت. هرچند ممکن است به صورتی مقطعی و در موارد مشخص آنها با یکدیگر وارد ائتلاف شوند اما اختلافات شان کماکان برجای خواهد ماند و در نتیجه نظم چند قطبی پابرجا می ماند.

۱۳۹۲ مهر ۲, سه‌شنبه

دیشب که نود پخش می شد در جمعی مجازی بحثی درگرفت در خصوص علی دایی. عده ای از دوستان منتقد اقدام اخیر دایی درخصوص متهم کردن برخی داوران به رشوه گیری بودند و برخی هم موافق. بحث اما گسترده شد و برخی از دوستان در کل شروع کردن به بدو بیراه گفتن و توهین کردن به دایی. بعد از خواندن نظرات دوستان خاطره ای به ذهنم آمد.
چند وقت پیش در یکی از مهمانی های دانشگاه با پسری از شهر بیله فلد آلمان صحبت می کردم. تا فهمید ایرانی هستم بدون هیچ مقدمه ای گفت علی دایی رو می شناسی؟! با خنده بهش گفتم من باید این سوال رو از تو بپرسم. 

خلاصه اینکه این پسر شروع کرد به تعریف کردن و نیم ساعتی فقط درباره علی دایی حرف زد. گفت زمانی که دایی در تیم آرمینیا بیله فلد بازی می کرده، او یه پسر ده ساله بوده و تمام بازی ها رو با پدرش می رفته استادیوم و یه پوستر از دایی رو روی دیوارش داشته و باهاش عکس داره و خیلی علی دایی رو دوست داره و هنوز اخبارش رو پیگری می کنه و می دونه که چند ساله که بازنشست شده و مربی گری می کنه. و در نهایت گفت که دایی یکی از اسطوره های ورزشی اش است . وقتی حرف می زد واقعا چشماش برق می زد...


من خودم به شخصه چندان هوادار دایی نیستم اما واقعیت اینه که دایی به نوعی شناسنامه بین المللی فوتبال ماست. تعدادی کمی از فوتبالیست های ما توانستند به لیگ های مطرح اروپایی راه پیدا کنند و از این تعداد تعداد کمی دوران موفقی را سپری کردند. هرچه هم که با این افراد مخالف باشیم اما نباید از حد انصاف خارج شویم. وقتی یک جوان آلمانی از علی دایی به عنوان یکی از اسطوره های فوتبالی اش یاد می کند آیا رواست که ما او را با خاک یکسان کنیم.

پ.ن: قاعدتا دایی اشکالات زیادی دارد و باید نقد شود اما ایکاش آداب نقد را نه فقط درخصوص او که برای همه بجا بیاوریم...