۱۳۹۲ مهر ۴, پنجشنبه

آمریکا و نظم چند قطبی جهان


این مطلب در وبسایت ندای سبز آزادی منتشر شده است.
.....................................

آنچه که در سوریه می گذرد فارغ از تحولات سیاسی درون این کشور اما از زاویه دیگری نیز قابل بررسی است. اعتراضات مردمی ای که متعاقب بهار عربی در این کشور روی داد به مرور زمان  به جنگی داخلی تغییر شکل پیدا کرد و با ورود بازیگران منطقه ای و جهانی در این منازعه تبدیل به یک جدال بین المللی میان قطب های مختلف گردید.

نگاهی جامع به مسئله سوریه، موازنه قوا میان بازیگران درگیر در آن و چگونگی عملکرد آنها سرنخ هایی بدست می دهد که حاکی از پیدایش نظمی چندقطبی در جهان است. نظمی که ایالات متحده تاکنون از پذیرش آن سرباز زده است اما عملکرد دولت اوباما درخصوص مسئله سوریه نشان می دهد که آمریکا در نهایت چاره ای جز پذیرش این نظم و هماهنگ کردن استراتژی های کلان (Grand Strategy) خود با آن ندارد.

چندی پس از بالاگرفتن اعتراضات در سوریه و قساوت حکومت بشار اسد در سرکوب معترضان، درخواست ها برای مداخله نظامی در این کشور برای پایان بخشیدن به کشتار معترضان افزایش پیدا کرد. در حالی که روزمره مطالب مختلفی در رسانه ها درباره ضرورت مداخله بشردوستانه در سوریه منتشر می شد اما کشورهای غربی از جمله آمریکا رغبت چندانی از خود در این زمینه نشان نمی دادند و حداکثر به پشتیبانی سیاسی، مالی و نظامی از نیروهای مخالف اسد بسنده می کردند. دولت اوباما برای کاهش انتقادات درخصوص بی عملی در سوریه استفاده از تسلیحات شیمیایی را به عنوان خط قرمز مطرح کرد اما در نهایت در سوریه از تسلیحات شیمیایی استفاده گردید و باز هم مداخله بشردوستانه صورت نگرفت. بسیاری این امر را حاکی از ترس و سیاست انفعالی دولت اوباما قلمداد کردند و به عنوان مثال جیمز رابین در مطلبی با عنوان «ابرقدرت ضعیف» که در وبسایت دیلی بیست منتشر گردید سیاست های بین المللی اوباما را به نقد کشید و مطرح کرد که اگرچه دولت اوباما در زمینه امنیت ملی ایالات متحده موفق عمل کرده است اما در عرصه بین المللی منجر به تضعیف جایگاه این کشور و کاهش نفوذ آن شده است. برخی دیگر از منتقدان نیز با اشاره به توافق آمریکا و روسیه در خصوص خلع سلاح شیمیایی رژیم اسد این توافق را نوعی شکست آمریکا و پیروزی برای روسیه قلمداد کردند که جایگاه بین المللی آمریکا را تضعیف می کند.

نگاهی به تحولات یک دهه اخیر جهان و تغییر آرایش نیروها اما نشان می دهد که این سیاست های اوباما نبوده اند که جایگاه جهانی آمریکا را تضعیف کرده اند بلکه دولت اوباما با نگاهی واقع بینانه نظم چند قطبی جهان را که تاکنون از سوی دولتمداران آمریکایی به خصوص دولت جرج بوش انکار می شد، پذیرفته است.

جنگ سرد با نظم دو قطبی حاکم بر آن شناخته می شود. این سیستم دو قطبی منطبق با منطق حاصل جمع صفر عمل می کرد به این معنا که موفقیت یکی از قطب ها در یک عرصه لاجرم به تضعیف قطب دیگر می انجامید و برای همین هر دو طرف تمام تلاش خود را می کردند تا به هر نحو ممکن پیروز تمام مجادلات باشند. در این نظم تمام کشورهای جهان مجبور بودند که سیاست های خود را به گونه ای تنظیم کنند که کمترین ضرر را ببینند و بسیاری نیز راه حل را پیوستن و یا نزدیکی با یکی از قطب ها می دیدند. فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی اما یک پیروزی تمام عیار برای آمریکا بود. این کشور که به عنوان رهبر جهان آزاد شناخته می شد در شرایطی از نبرد چند دهه ای با شوروی پیروز بیرون آمد که در آن مقطع زمانی هیچ کشوری توان رقابت با آنرا نداشت.

سقوط امپراطوری شوروی منجر به این شد که روسیه ۷۶ درصد از سرزمین هایی را که در زمان شوروی تحت کنترل خود داشت از دست داد. جمعیتش ۵۰ درصد تنزل یافت، توان اقتصادی اش تا ۴۵ درصد افول کرد و همچنین ۳۳ درصد از میزان پرسنل نظامی اش کاسته شد. در آن زمان همچنین کشور چین هنوز به عنوان یک قدرت اقتصادی جهانی مطرح نشده بود و نفوذ و توان جهانی اش در مقایسه با اکنون بسیار ناچیز بود و اتحادیه اروپا نیز در اکثر مسائل بین المللی از آمریکا تبعیت و با آن همراهی (Bandwagoning) می کرد.

این شرایط موقعیت منحصر بفردی را در اختیار آمریکا قرار داد تا در خلاء هرگونه قدرت رقیب در عرصه بین المللی به یکجانبه گرایی (Unilateralism) روی بیاورد و تلاش کند تا با استفاده از توان سیاسی، اقتصادی و نظامی خود سیاست های خویش را در هر نقطه از جهان جامه عمل بپوشاند. این وضع اما کمی بیش از یک دهه به طول انجامید و شاید بتوان حمله آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳ را سرآغاز تغییر نظم جهان و ورود سایر بازیگران قدرتمند به عرصه و پایان یگانگی قدرت آمریکا و ایجاد نظم چند قطبی دانست. نظمی که البته  سیاستمداران آمریکایی تاکنون حاضر به پذیرش آن نبوده اند.

اگرچه روسیه در زمان یلتسین به نوعی در تلاش برای همراهی با آمریکا بود اما روی کار آمدن پوتین به نوعی تغییر جهت در سیاست های روسیه برای بازگشت به عظمت طلبی زمان شوروی قلمداد گردید. اکنون روسیه به شدت به دنبال این است که با افزایش توان اقتصادی، سیاسی و نظامی خود بار دیگر جایگاهی را که در شان خویش می داند برای خود ایجاد کند. هرچند وضعیت اقتصادی روسیه هنوز نابسامان و بحرانی است اما پوتین توانسته با افزایش توان نظامی و مانورهای سیاسی در موقعیت های مختلف و از همه مهمتر استفاده از حق وتو بار دیگر کشور خود را به عنوان یک قدرت جهانی به صحنه بازگرداند.

چین نیز یکی دیگر از قدرت های جهانی است که عمدتا از توان اقتصادی خارق العاده خود برای حل مشکلات استفاده می کند. اگرچه این کشور نیز از موهبت حق وتو برخوردار است و به عنوان یکی از قدرت های نظامی جهان شناخته می شود اما این کشور در تلاش است تا به جای اتکا بر توان نظامی با بکار گرفتن سازوکارهای اقتصادی موقعیت خود را به عنوان یک قدرت طراز اول جهانی تثبیت کند.

کشورهای اروپایی از پایان جنگ جهانی دوم به بعد و علی الخصوص در زمان جنگ سرد عمدتا دنباله رو آمریکا بودند اما با مرور زمان و ادغام هرچه بیشتر آنها در اتحادیه اروپا و اتخاذ سیاست های جهانی مشترک، این اتحادیه به عنوان یک کل، یکی دیگر از قدرت های جهانی به حساب می آید. هرچند هیچ کدام از کشورهای عضو این اتحادیه به صورت مجزا توان رقابت جهانی با چین و آمریکا و حتی روسیه را ندارند اما خود اتحادیه به عنوان یک کل واحد در حال حاضر قدرت دوم نظامی جهان است و از  توان سیاسی و اقتصادی عظیمی برخوردار است.همچنین حضور دو کشور دارای حق وتو در این اتحادیه ویژگی منحصر بفرد دیگر آن است.

شاید بتوان سال ۲۰۰۷ و تصویب معاهده لیسبون را به عنوان فصل نوینی در حیات این اتحادیه قلمداد کرد. پس از اصلاحات و تغییراتی که به موجب این معاهده در ساختار و سیاست های اتحادیه اروپا رخ داد این اتحادیه از توان بیشتری برای فعالیت از جانب کشورهای عضو در اختیار خود دارد و الزامات بیشتری برای اعضا درخصوص کنش مشترک در زمینه های سیاسی و امنیت جهانی ایجاد می کند. همچنین استراتژی کلان اتحادیه که مبتنی بر اتکا بر توان اجتماعی، اقتصادی و سیاسی این اتحادیه به جای توان نظامی است نیز از نقاط افتراق اتحادیه اروپا با ایالات متحده است که عمدتا در استفاده از نیروی نظامی بی پروا تر عمل می کند.

فارغ از قدرت های نوظهور اقتصادی ای چونان هندوستان و برزیل و قدرت های منطقه ای همچون ترکیه و ایران که به دنبال کسب جایگاهی درخور در نظم بین المللی هستند اما با توجه به آنچه گذشت می توان گفت که دوران یکجانبه گرایی امریکا پس ازسیستم دو قطبی جنگ سرد نه وضعیتی پایدار در سیستم جهانی که صرفا دوران گذاری بود که در نهایت منجر به نظامی چند قطبی گردید که حداقل از چهار رکن یعنی آمریکا، چین، روسیه و اتحادیه اروپا تشکیل می شود که هرکدام استراتژی منحصر بفرد خود را داشته و به دنبال منافع خود هستند.

قاعدتا پذیرش این امر برای آمریکایی که چیزی در حدود یک و نیم دهه به عنوان قدرت بلامنازع جهان مطرح بود تلخ و سنگین خواهد بود اما به هر صورت این واقعیتی است که سیاست سازان آمریکایی دیر یا زود باید بدان تن داده و استراتژی های خود را با آن منطبق کنند در غیر این صورت اگر آنها بخواهند با ذهنیت تک ابرقدرتی در جهان عمل کنند نتایج منفی و غیر قابل جبرانی هم برای آنها و هم برای سایر کشورهای جهان درپی خواهد داشت.

چونان که در ابتدای بحث بدان اشاره شد عملکرد دولت اوباما درخصوص سوریه حاکی از این است که او این مسئله را درک کرده که نادیده گرفتن سایر قدرت های جهانی امکان پذیر نبوده و هرگونه سیاست پایدار و کم ضرر لاجرم باید در وهله اول از کانال های شناخته شده بین المللی و سپس درخلال توافق و اجماع با سایر قدرت های جهانی و منطقه ای صورت پذیرد.
هرچند باراک اوباما در سخنرانی اخیر خود در مجمع عمومی سازمان ملل تلاش کرد تا کماکان موضع ابرقدرت بلامنازع جهان را حفظ کند اما اشاره او به این مسئله که تجربه عراق نشان داد که دموکراسی با نیروی نظامی حاصل نشده و دستیابی به صلح و ثبات جهانی باید از خلال همکاری با تمام قدرت های جامعه جهانی حاصل شود بیانگر این نکته بود که او وضع موجود (Status quo) را به خوبی درک کرده است.

بدون شک کنشگری در زمینی که به جای دو بازیگر چندین بازیگر کلان و تعداد بیشتری بازیگر خرد دارد بسیار دشوار است. وضعیت چند قطبی جهان هنوز شکل نهایی خود را پیدا نکرده و بنابراین اینکه این نظم نوین چه مشخصاتی خواهد داشت و بهترین شیوه عمل در آن چگونه خواهد بود مشخص نیست. در حالی که برخی از صاحب نظران روابط بین الملل بر این نظرند که با گذر زمان این نظام چند قطبی مجددا حالتی دو قطبی (چین-روسیه در برابر آمریکا-اتحادیه اروپا) به خود خواهد گرفت اما برخی دیگر از صاحب نظران بر این عقیده اند که رویکردهای هر کدام از این چهار قطب و منافع شان این قدر دچار افتراق هست که نظم دو قطبی دیگر باز نخواهد گشت. هرچند ممکن است به صورتی مقطعی و در موارد مشخص آنها با یکدیگر وارد ائتلاف شوند اما اختلافات شان کماکان برجای خواهد ماند و در نتیجه نظم چند قطبی پابرجا می ماند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر