۱۳۹۳ مرداد ۳, جمعه

صدای آژیری کم‌رنگ از ظهر به گوش می رسید. از این آژیرهای مخصوص این دستگاه های کوچکی بود که به سقف هر خانه ای نصب اند تا از وقوع حریق خبر دهند آدم های بی‌خبری را که شاید نسیمی ملایم شعله‌ی شمع‌شان را هل داده به سمت پرده و آتشی به راه انداخته است و یا غذای فراموش شده شان روی اجاق گاز دودی راه انداخته است که خارج از حد تحمل دستگاه هشدار دهنده است. 

آژیر از ظهر می زد. صدای‌ش کم‌رنگ بود و این کم‌رنگی جار می زد که صدا از چند ساختمان آن طرف تر است اما تداوم صدا آزار دهنده بود مخصوصا در یک ظهر داغ تابستانی که هرم هوا خود دلیلی بود برای کلافگی. 

غروب شده بود و صدا کماکان ادامه داشت و لابد کسی مقامات مسئول را در جریان گذاشته بود که دم‌دمای غروب چندین ماشین آت‌نشانی و آمبولانس و پلیس از راه رسیدند. 

کنجکاوی مجال نداد، سرش را از پنجره بیرون کشید تا ببیند چه خبر است. نه از دود خبری بود و نه از آتش اما تمام محوطه باز پشت ساختمان پر بود از ماموران آتش‌نشانی و نیروهای پلیس. ماموران نیم ساعت تمام هی می رفتند و می آمدند. گاهی آرام گاهی به دو. 

سرک کشیدن کفاف کنجکاوی اش را نمی داد. لباس به تن کرد و از خانه خارج شد. محل وقوع حادثه دو ساختمان آن طرف بود. پلیسی بهش هشدار داد که از حدی دیگر به ساختمان نزدیک نشود. جماعت کنجکاو که زیاد شد پلیس دستور به تفرق جمع داد. کمی پا به پا کرد. چند قدمی رفت و برگشت. می خواست ببیند چه حادثه ای کرختی روز گرم تابستانی را بر هم زده است. آتش‌نشان ها دانه دانه شروع کردند به خروج از ساختمان و نهایتا برانکاردی از در ورودی ساختمان خارج شد. 

جنازه ای نیمه سوخته روی برانکارد بود. کسی یک ظهر داغ تابستانی را برای سوختن انتخاب کرده بود. آخر می دانی، گاهی باید کبریتی زد و آتش کشید به تمام کثافات زندگی. 


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر